آنیل هستم.۱۴ سال دارم.امیدوارم بتونم در این برنامه مهارت نوشتنم را تقویت کنم.
اطرافم را نگاه میکنم.تنها صدای اعتراضات...فریاد ها...گریه ها را می شنوم. چشم هایی پر از ترس و غم...تمامی مردم لرز به تنشان افتاده است. حتی... آن رز قرمز هم دیگر سیاه شده است... 🖤😓🕊️🫀🌹
آخرین شب بارانی باران می بارید و تولدم بود.با دوستم قرار داشتم.قدم زنان به سوی او رفتم.هنگامی که رسیدم خبری ازش نبود.سکوت دلهره آوری آنجا را فرا گرفته بود.چند قدم جلوتر رفتم و ناگهان درد شدیدی را حس کردم،نگاهم را برگرداندم و دوستم را چاقو در دست دیدم
بسیار وحشنتاک بود.تصویری در آینه هربار که می دیدمش.نفسم بند می آمد.چشمانم غرق از خون می شد و ترس راه من را تاریک می کرد.فریاد زدم اما کسی جوابم را نداد.می خواستم فرار کنم اما دیگر قادر به حرکت نبودم.چون تصویر خودم را در آینه دیدم و با ترس گفتم:من؟
یک ثانیه بیشتر... هنگامی که لبه ی پشت بام ساختمان مان در هوای بارانی ایستاده بودم و هر لحظه به فکر پرواز بودم.در لحظه ی رهایی،تلفنم زنگ خورد و آن تماس از طرف مادرم بود.می خواستم با تمام دار و ندارم زمان را برگردانم...اما سقوط،راه برگشتی ندارد.
حتی شب یلدا هم... من باز تنها می شوم تنها مینشینم و در گوشه ای به اطرافیانم نگاه میکنم لبخندشان برایم گرم تر از هرچیزی است...لبخندی از ته دل اما حسرت در دل دارم که ای کاش من هم میتوانستم برای لحظه ای لبخند بزنم :(
آغوشی برای گریه،شانه ای برای تکیه،فردی برای اعتماد،همه ی آنها از زندگی ام ناپدید شدند... با تمام وجودم،درد از دست دادن را حس کردم. صدای ضربان قلبم که آرام و قرار نداشت را شنیدم و معنای واقعی «خداحافظی»را درک کردم.
هرگز در زندگی ام خوش شانس نبوده ام. بدبختی هایم همچون زنجیری فولادین به پاهایم و فرصت های خوب زندگی ام مانند پرکاه که با حرکتی کوچک پرواز می کنند به کلاهم وصل هستند. شاید سرنوشت من از اول همین بوده است....