آخرین شب بارانی
باران می بارید و تولدم بود.با دوستم قرار داشتم.قدم زنان به سوی او رفتم.هنگامی که رسیدم خبری ازش نبود.سکوت دلهره آوری آنجا را فرا گرفته بود.چند قدم جلوتر رفتم و ناگهان درد شدیدی را حس کردم،نگاهم را برگرداندم و دوستم را چاقو در دست دیدم
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.