یک ثانیه بیشتر...
هنگامی که لبه ی پشت بام ساختمان مان در هوای بارانی ایستاده بودم و هر لحظه به فکر پرواز بودم.در لحظه ی رهایی،تلفنم زنگ خورد و آن تماس از طرف مادرم بود.می خواستم با تمام دار و ندارم زمان را برگردانم...اما سقوط،راه برگشتی ندارد.
8پسند0نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.