من میخوام بهشت خودمو بسازم،دنیایی که هر رمان یه طبقه از اون بهشت هزار طبقست.
باور هات رو ترس هات بهت هدیه دادن؟؟ آره از هر چیزی که ترسیدم شد بزرگ ترین اعتقادم...
من را در این کشتی غم راه فراری نیست من را در این دریای بغض راه فراری نیست در من چه دیدی که مرا بت خودت کردی؟ در من چه دیدی که این گونه بتت را شکستی؟ حال از آن بت تکه سنگی بیش نمانده در دل شب، امیدی از ستاره نمانده
همه میگویند دریا آبیست ،درست میگویند... آنها که در عمق چشمان تو غوطه ور نشده اند.
من حتی با فکر به تو پر میکشم به باغ شکوفه ها سر میکشم در خیالم دست در دست تو در خیابانی بی هدف مست میشوم تو در خیالاتم مهربانی بامن مثل واقعیت ها نیستی بامن در اینجا سرد مثل کوهی یخ زده اما در آن دشت سر سبز تو نیز سر مستی بامن
به چشمان من نگاه میکرد و با چشمانی خمار میگفت:«من آرامش را دوست دارم» فکر میکردم در چشمانم آرامشش را پیدا میکند اما... او آرامش را در همه جای شهر پیدا کرد به جز چشمان من،گویی چشمان من سیگاری بر روی تنش بود...
چشمانش به قدری طوفانی شده بود که ممکن بود گرداب درونیشان من را در خود چال کنند،چگونه باور کنم روزی در اقیانوس آرام چشمانش شنا میکردم؟
شاید بتوانم کسی که آنها میخواهند باشم!یعنی پزشک شوم،مودب باشم،مانند همه دختران،ناز و با عشوه باشم... پس کسی که در خیالم خودش را به آتش میکشد کیست؟من به او قول داده بودم او باشم؟
شاید نباید منتظر بمونم تا کسی انتقاممو از اونها بگیره...مگه خودم نمیتونم مغزشونو هدف بگیرم؟ فقط نیاز به یه همدست دارم تا درصورت افتادن اسلحم اون نشونه بگیره حلقه ای برای بقا.. رمانی با ژانر عاشقانه-انتقامی-مافیایی خوندن رمان: قسمت داستان ها