به چشمان من نگاه میکرد و با چشمانی خمار میگفت:«من آرامش را دوست دارم»
فکر میکردم در چشمانم آرامشش را پیدا میکند اما...
او آرامش را در همه جای شهر پیدا کرد به جز چشمان من،گویی چشمان من سیگاری بر روی تنش بود...
5پسند0نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.