در تاریکی گم نشدم؛ خانهام را آنجا پیدا کردم.
شقایقها بر سر مرداب بوسیدن و قسم خوردن به نام شقیقه های چشمانش عشقی که میداند نابود میشود، اما باز هم میبوسد، و باز هم سوگند میخورد.
او میتوانست احساسات مردم را فقط با نگاه کردن به چشمانشان بخواند. اما نمیتوانست احساسات خودش را بیان کند. گویی قلبش یک قفس قفلشده بود - و کلیدش را مدتها پیش گم کرده بود...
همه یا امیدی دارند که زندهشان نگه میدارد، یا دردی که تا مرز مرگ میبردشان. و من؟ فقط یک خلأ میانِ این دو.
به بوم خیره شد؛ دستهایش میلرزید، انگار نفسش در گلویش گیر کرده باشد. — «تو… روانیای!» آرام سرم را کج کردم. — «از خون میترسی؟» نگاهش روی چهرهٔ خودش روی بوم خشکش زد؛ چهرهای که با هیچ رنگی نمیشد ساخت… جز حقیقت.
به بازوهایم نگاه کرد. "هیچ زخم تازهای روشون نیست." لبخندی کج زدم. "نه… زخمها فقط جابهجا شدن. حالا به جای پوست، روی کاغذ میافتن. در قفسی نقرهای، با قلمی خونآلود برای رهایی مینویسم… چون گفتن دردها آسان بود، اما بریده شدن با هر حرف—نه."