زمزمهگرِ تاریکی
به بازوهایم نگاه کرد.
"هیچ زخم تازهای روشون نیست."
لبخندی کج زدم.
"نه… زخمها فقط جابهجا شدن.
حالا به جای پوست، روی کاغذ میافتن.
در قفسی نقرهای، با قلمی خونآلود برای رهایی مینویسم…
چون گفتن دردها آسان بود،
اما بریده شدن با هر حرف—نه."
16پسند0نظر0