به بوم خیره شد؛ دستهایش میلرزید، انگار نفسش در گلویش گیر کرده باشد.
— «تو… روانیای!»
آرام سرم را کج کردم.
— «از خون میترسی؟»
نگاهش روی چهرهٔ خودش روی بوم خشکش زد؛
چهرهای که با هیچ رنگی نمیشد ساخت… جز حقیقت.
15پسند0نقد1
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.