روح ها پذیرای رنج هستند.برای همین من خاطراتم را چال می کنم.لنکالی.
او ماه بود؛ گاهی کامل و پر نور، گاهی زخمی و رنگ پریده، اما این چیزی از ماه بودنش کم نمی کرد. ماه برای آسمان همیشه ماه است. در اوج تنهایی و تاریکی شبها، ماه با همه زخمها و کمرنگیاش، نگاهش را به دل ستارهها میدوزد؛ تا امید در دل آسمان بدرخشد.
از من بپرسی میگم روزهای قشنگی بود ولی به غم و غصهی بعدش نمیارزید. اشکهایم را در شبهای بیتابی شمردم، هر خاطرهات بوی اندوه میداد؛ اما هنوز هر صبح، دل به یاد تو میسپارم، شاید سپیدیِ فردا رنگ شادی باشد.
خستم... خسته تر از چیزی که بتونم توضیح بدم به کسی البته کسی هم نیست برای توضیح انگار اینجا مونده فقط برای حرف زدن...
خانومه گفت: حواستون به بچه من هست من برم تو سوپری یه شیر بخرم بیام؟ «بچه چند ماهه تو کالسکه». گفتم: حتی اگه من بگم آره، شما نباید اعتماد کنی. بچه رو بغل کن ببر، من حواسم به کالسکه و وسایل توش هست.
همسایه بالاییم ۱ ساعته داره تو خونه فوتبال بازی میکنه، با عصبانیت اومدم بالا زنگشون رو زدم بچه درو باز کرد با لباس فوتبال، امروز تولدش بوده باباش براش توپ و لباس ورزشی خریده، دعوتم کردن داخل کیکو خوردم، الآن دارم با بچه فوتبال بازی میکنم :))
سر درد هم زمانی که تو بودی شیرین تر بود اکنون که رفتهای، دردها بیطعم و بیرنگاند؛ بغضهایم در نبودت بیفرجام و بیپناه، مثل شبهایی که ماه را گم کردهاند...
قشنگی زندگی همونجاست که فکر میکنی هیچ راهی برای نجات روحت نیست ولی یهویی به نور کوچولو نجاتت میده آن نور کوچک، مثل نسیم صبحگاهی، آرام به جانت میوزد و زخمت را نوازش میکند؛ امید پنهان میان تاریکی، که دوباره تو را با زندگی آشتی میدهد.
دلم گرفته است همچون عکس ماه زندانی شده در امواج آب دریاچه اما امیدی خاموش میان موجها پنهان شده؛ شاید فردا ماه آزاد شود، در آغوش آسمان، و غم دل من نیز با نسیم سحر ناپدید گردد.
اگر هر ضربه روحی که بر روحم وارد میشد تکه آجری بود برای ساخت خانه، من الان برای ساخت یک قصر بزرگ آجر دارم و در میان دیوارهای بلند این قصر، صدای قلبم پژواکی خاموش است؛ هر آجرش قصهای دارد از اشکها و امیدهایی که به نور فردا پیوند خوردند.
کلماتی که بر روی کاغذ نوشته میشوند همان حرف هایی است که ذهن بار ها آن را در خلوتگاه خود فریاد زده و ما آن را نادیده گرفتیم و هر واژه، زخم پنهانی است بر پوست روح، آنجا که هیچ دستی مرهم نمیشود