داستان ها و کلمات ،جایی که زندگی معنا پیدا میکند.
زخم ها آینه اند،راهی به سوی خویشتن حقیقی...
عشق ،پروازی ست در قفس؛ رنج و لذت را در هم می آمیزد، عشق،همدیگر را داشتن نیست، یافتن خداست در نگاه دیگری✨🌻
حسرت ،گاهی زمزمه ای آرام در گوش شب است،گاهی سایه ای خاموش پشت سر... اما زندگی همین لحظه است،فرصتی که هنوز در دستان ما جاری ست.
گاهی زندگی،مثل باغی است پر از گل؛پر از رنگ ها و فرصت های تازه .اگر در مسیر های جدیدی قدم بگذاری،حتی در میان پیچیدگی ها ،میتوانی زیبایی های را کشف کنی که قبلاً هرگز ندیده بودی...
گاهی بعد از روز های سخت،جوانه ای از امید در دلت سبز میشود؛کافی ست صبر کنی ،نور همیشه راهش را پیدا میکند...
سالها گذشت و هرکدام در راهی گم شدیم. خیال میکردم عشق خاموش شده. تا آن روز که نگاهت بیهوا به من گره خورد؛ زمان ایستاد. نه عشق بود نه دلتنگی، فقط تلاقی دو روح آشنا. فهمیدم بعضی عشقها نمیمیرند، فقط در جایی از ما پنهان میشوند تا دوباره بیدار شوند.
رنجها دشمن ما نیستند؛ زبان پنهان روحاند که آرام صدایمان میزنند. هر زخم چراغیست در تاریکی، آینهای که ما را به حقیقت خود نزدیکتر میکند. نجات در دستان ماست، وقتی با شجاعت به دل تاریکی میرویم و میفهمیم رهایی در درون ماست، نه بیرون...
گاهی روبهروی خویش میایستم،بینقاب،بیتعریف، بینقش.نگاهی درقاب سکوت به من خیرهست، انگار میپرسد: توکیستی؟ آنی که دیده میشود یا آنی که در هزار فکر پنهان است؟ لبخند میزنم، چون میان من و من فاصلهای نیست، فقط آینهایست که جرات دیدن حقیقت را ندارد.