ثمین علی بابالو
سالها گذشت و هرکدام در راهی گم شدیم. خیال میکردم عشق خاموش شده. تا آن روز که نگاهت بیهوا به من گره خورد؛ زمان ایستاد. نه عشق بود نه دلتنگی، فقط تلاقی دو روح آشنا. فهمیدم بعضی عشقها نمیمیرند، فقط در جایی از ما پنهان میشوند تا دوباره بیدار شوند.
4پسند0نقد0
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.