در نهایت هر قلبی قاتل خودش را دارد و ان قاتل را بیشتر از خودش دوست دارد.
روزی مرگ، زندگی را ملاقات کرد. مرگ از او پرسید: به چه امیدی ادامه میدهی؟ به چه امیدی زندگی میبخشی؟ زندگی پاسخ داد: به امید تو
بنویس واقعیت را نه واقعیت جهان را، واقعیت وجودت را
یک روز با ستارگان میرقصم و به احمق هایی که نمی رقصند از آسمان میخندم
خودکشی و امیدی که در گوشهی شب جا مانده بود، آهسته مرا در آغوش گرفت. زندگی شاید زخمی باشد، اما هنوز آهنگ آغاز را از حنجرهی غم میچکاند.✨
افتاد و شکست ولی بار دگر دل داد به وعدههای طلوع خورشید روز بعد. رؤیا را در دستان صبح گرفت؛ حتی اگر لبخندهای فردا، خراش تازهای باشد بر تندیس وجودش.
هرچقدر بیشتر به سکوت عادت کنی نسبت به صداها حساستر نمیشی، کر میشی.
میتوانست قلهها را فتح کند، اما ناامیدی زودتر از او کشورگشایی را شروع کرد....خیلی زودتر....
به قول مارش رادسکی مرگ یعنی دست نیافتنی و من زمانی این را فهمیدم که او را در آغوش داشتم، ولی او خیلی دور بود. خیلی دور...
احساساتخاکستریام گاهاً رنگ گرمی به خود میگیرند. رنگهای گرمی که قلبم را به آتش میکشد و دودش سرم را پر میکند تا جایی که تنفسی برای افکار و ایدههایم نمیماند. همهی آنها میمیرند، همه را میکشد.