«نمیتونم آلینایی رو که میشناختی برگردونم اما میتونم تو رو آزاد کنم..»
_ و در ضمن، مثل پسرهای احمق لباس نپوش. + اینها لباسهای خودتن. _ مهم نیست لباسهای کی رو پوشیدی. مهم اینه که مثل احمقها پوشیدیش.
خیلی دوست داشتم بدانم همینطوری احمق است یا برای رسیدن به این مرحله اشتراکی چیزی خریده؟
عشق را جایی فراموش کردهام. نمیدانم کجا. شاید هستهاش در همان قسمت دوستنداشتنی قلبم بود که فکر میکردم ارزشمند نیست. اشتباه میکردم.
حینی که داشت دستهگل را میپیچید، به دستان ظریفش نگاه میکردم که متوجه چیزی شدم. «انگشتت زخم شده.» لبخند کمرنگی زد:«انگشت که چیزی نیست. قلبم رو ندیدی.»
میدانستم که فقط باید معذرتخواهی کنم، اما مثل احمقها شروع کردم که بگویم:«مگه برای کسی باید خوشگل باشی؟ همین که خودت از خودت ذوق ک-» «آره! مهمه! دلم میخواست 'تو' ببینی. آدمیزاده، دلش توجه میخواد. بدون توجه میمیره.»
چرا ننویسم؟ وقتی تمام چیزی که دارم همین یک قلم است و هزار خاطرهای که از خودت برایم به یادگار گذاشتی؟
و در نهایت دو چیز در گلویم گیر کرد: دوستت دارم و دلم برایت تنگ شده.
آلاریک دستانش را در هم گره کرد و جلوی چانهاش نگه داشت تا دعای سفره را بخواند:«خیلی خب دوستان، بیاین همگی برای سلامتی اختلال روانی استادمون از خداوند شفاعتش رو بخوایم؛ چون مطمئنم اگر مغز سالمی داشت، چنین سوالاتی رو برای امتحان طرح نمیکرد.»
«با از بین رفتن حافظه، احساسات هم پاک میشن؟» «نمیدونم. چطور مگه؟» نگاهم رو ازش گرفتم و به ستاره ها خیره شدم:«میترسم یه روزی حافظهم رو از دست بدم. حداقل نمیخوام دوست داشتنت رو هم باهاش از دست بدم.»
«بهت گفته بودم چقدر چشمهای قشنگی داری؟» «هزااار بار!» «اوه، واقعا؟» «آره.» «پس باز هم میگم که چشمهای قشنگی داری.» تک خنده ای کرد:«ولی تو خیلی زشتی.»