منتهاالیه آبی31 شهریور 1404حینی که داشت دستهگل را میپیچید، به دستان ظریفش نگاه میکردم که متوجه چیزی شدم. «انگشتت زخم شده.» لبخند کمرنگی زد:«انگشت که چیزی نیست. قلبم رو ندیدی.»10پسند0نقد0برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.باز کردن در اپلیکیشن
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.