پسربچه هر شب با بیسیم زیر پتو میگفت: «امشبم صدامو میشنوی؟»
یک شب صدایی جواب داد: «آره، شنیدم.»
پسر لبخند زد.
صدا ادامه داد: «ولی این آخرین باره... حالا نوبت توئه بیای.»
پرسید: «کجا؟»
12پسند3نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
صدا جواب نداد.
انگار که میخواست بگه خودت میدونی کجا ... پسر از اینکه جوابی نگرفت بی تاب شد اما مصمم برای دیدن صاحب آن صدایی که شبها از پشت بی سیم با اون حرف میزند وسایلش را جمع کرد و به راه افتاد ...
همه چیز توی کولهش گذاشت، طناب، بطری آب، غذا، چراغقوه، لباس گرم و یک چاقو. کسی نمیدونست، شاید مسیر از ناکجاآباد بگذره! ناگهان صدا بلندتر از همیشه گفت:«سنگ! یادت نره اون سنگی که پدربزرگت بهت دادن رو بیاری!»
حالا اون با یک سنگ به راه افتاده بود...
نقدها
صدا جواب نداد. انگار که میخواست بگه خودت میدونی کجا ... پسر از اینکه جوابی نگرفت بی تاب شد اما مصمم برای دیدن صاحب آن صدایی که شبها از پشت بی سیم با اون حرف میزند وسایلش را جمع کرد و به راه افتاد ...
همه چیز توی کولهش گذاشت، طناب، بطری آب، غذا، چراغقوه، لباس گرم و یک چاقو. کسی نمیدونست، شاید مسیر از ناکجاآباد بگذره! ناگهان صدا بلندتر از همیشه گفت:«سنگ! یادت نره اون سنگی که پدربزرگت بهت دادن رو بیاری!» حالا اون با یک سنگ به راه افتاده بود...
تهش من ماندم و یک اتاق خالی که صدایم را بارها و بارها به گوشم میرساند؛درنهایت فهمیدم یک گوش برای شنیدن است و دیگری برای فهمیدن.