روی میز کافه، دو فنجان چای داغ و تازه سفارش داده شده بود؛ اما مرد تنها پشت میز نشسته بود و به صندلی روبهرویی نگاه میکرد. پیشخدمت با تعجب جلو آمد و گفت: «آقا، مهمانتان نیامد؟ فنجان دومتان دارد سرد میشود.»
مرد لبخندی تلخ زد و گفت: «او سالهاست که رفته… اما هر روز اینجا، با خاطرهاش چای مینوشم. بعضی حضورها با نبودن تمام نمیشوند، انگار همیشه روبهروی آدم نشستهاند.»
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.