پیرمرد، هر روز صبح چای را با حوصله دم میکرد و میگفت: «چای خوب، عجله را دوست ندارد؛ باید آرام آرام در حرارت ملایم بجوشد تا رنگ و عطرش آزاد شود.»
دخترش با خنده پرسید: «بابا، این همه صبر برای یک فنجان چای؟»
پیرمرد فنجان را جلویش گذاشت و گفت: «زندگی هم همین است دخترم؛ آدمها هم مثل این چایاند. اگر با عجله زندگی کنی، تلخ و بیطعم میشوی. زیباییِ آدمها در همان صبر و آرامشی است که به روزگارشان طعم میدهد.»
نقدها
یه فنجون قهوه طلبت! ☕🤎