کسایی که درحال رقصیدن هستند، توسط کسایی که نمیتوانند موسیقی را بشنوند دیوانه خوانده میشوند.
اگر هستی، خود، سرودی ناخوانده باشد، و معنا، نغمهای که جز به دستان ما سروده نمیشود؛ آنگاه، بار زیستن بر دوش ماست. زیستنی نه آغشته به هراسی از خلاء، بلکه مملو از شور نقش زدن بر لوح سپید وجود بشر. زیستنی نه در انتظار گوهر پنهان، بلکه همراه با عزمی الماسگون اما پولادین. چه نیکوتر که بهجای نفرین معشوق، اراده بر افروزیم بساکه راهی پی راستینه بگشاییم. آدمی نباید خلاء را حصار بخواند، خلاء در حقیقت فرصتی باشگون است که چراغ معنا را فروزندهتر از پیش میسازد. آدمی باید بپذیرد که شاید گیتی خود معنای نهفتهای نداشته باشد، بدینسان دست به خلق معنا بزند که جایی در ژرفنای اندیشهاش حک گردد.
معنا، گوهریست با نور ملایم که تنها در خلوت روح آشکار میگردد؛ گوهری که در تار و پود نخهای نامرئی پیوند میان بشر تنیده شده. معنا، زمزمهایست آشکار که چو سحر از راه میرسد، وداعی پریشان تحریر مینماید و تا شبانگاهی دیگر، جان میبازد بلکه از سوی سپهر بنگرد. معنا سکوتیست مملو از تشنگی، که چو روح خرد را طلب میکند سر بر میآورد. گاه، معنا خود را در آینهی زوال مینمایاند، در تماشای برگی خشک که در نسیم پاییزی به رقص درمیآید، یا در فرو ریختن دیرینهبنایی که روزگاری شکوه ناگفتنی خود را به رخ میکشید. معنا در دگرش نهفته، در درک اینکه هر نیستی، چیزی نیست جز بستری بهر بذرافشانی حیاتی نو. معنا در زیستن است، با جملهی تبسمهای پرفروغی که خستگان سر میدهند، با قطره اشکی آسودهخاطر که جاری میشود، با دستانی که به یاری گشوده میشوند. معنا، خودِ زیستن است، تجربهای ناب که بودن نامیده میشود، بودن در لحظاتی گذرا پیش از آنکه به خاطراتی دور بدل شویم.
آدمی زیستن مینماید، آدمی بودن را میان همهچیز برمیگزیند، آدمی خود را سزاوار حیات میخواند، لیکن چو جز خلاء در پهنهی بیکران هستی نمینگرد، لب به نفرین مهترین ارمغان خویش میگشاید. آدمی پی معنا نمیگردد و چو ردای زرینی بر دوش افکنده، سایهی آفتابگیری که معنا مینامد بهر وی میطلبد. آدمی آسودگی را باز میجوید، سپیدهدم را غرق در موسیقی طنینانداز سکوت تماشا میکند و در انتها، واژهی فرخندهی زیستن در افکارش رنگ نمیگیرد. آدمی پندار را پوچ میداند و پنداری آراسته میخواهد. آدمی خیال فراست در خود جای میدهد و فرزانگی طلب میکند. آدمی بر بود چشم میبندد و بودی شورانگیز را خواهان میگردد؛ گویا لحظهای چند خود را متصور راستینگیِ چنین تهیگیای نساخته.
یار را پرسیدم که بهر کدامین دلیل به مصاحبت با دیگری روی میآوریم؟ یا که چیست علت سخن گفتنمان با آنانی که ز خویشتن نیستند؟ اصلأ چرا ساعتها در انتظار پاسخیچند به صفحهی گفتگو چشم میدوزیم؟ نفهمم جانا، برای چه باید همنشینی را گرامی بدارم؟ برای چه باید در عین بیتوجهی، آنچنان به مکالمه بیاندیشم؟ صحبتمان کوتاه بود؛ چرا که پاسخی نشنیدم.