معنا، گوهریست با نور ملایم که تنها در خلوت روح آشکار میگردد؛ گوهری که در تار و پود نخهای نامرئی پیوند میان بشر تنیده شده. معنا، زمزمهایست آشکار که چو سحر از راه میرسد، وداعی پریشان تحریر مینماید و تا شبانگاهی دیگر، جان میبازد بلکه از سوی سپهر بنگرد. معنا سکوتیست مملو از تشنگی، که چو روح خرد را طلب میکند سر بر میآورد.
گاه، معنا خود را در آینهی زوال مینمایاند، در تماشای برگی خشک که در نسیم پاییزی به رقص درمیآید، یا در فرو ریختن دیرینهبنایی که روزگاری شکوه ناگفتنی خود را به رخ میکشید. معنا در دگرش نهفته، در درک اینکه هر نیستی، چیزی نیست جز بستری بهر بذرافشانی حیاتی نو. معنا در زیستن است، با جملهی تبسمهای پرفروغی که خستگان سر میدهند، با قطره اشکی آسودهخاطر که جاری میشود، با دستانی که به یاری گشوده میشوند. معنا، خودِ زیستن است، تجربهای ناب که بودن نامیده میشود، بودن در لحظاتی گذرا پیش از آنکه به خاطراتی دور بدل شویم.