آدمی زیستن مینماید، آدمی بودن را میان همهچیز برمیگزیند، آدمی خود را سزاوار حیات میخواند، لیکن چو جز خلاء در پهنهی بیکران هستی نمینگرد، لب به نفرین مهترین ارمغان خویش میگشاید. آدمی پی معنا نمیگردد و چو ردای زرینی بر دوش افکنده، سایهی آفتابگیری که معنا مینامد بهر وی میطلبد.
آدمی آسودگی را باز میجوید، سپیدهدم را غرق در موسیقی طنینانداز سکوت تماشا میکند و در انتها، واژهی فرخندهی زیستن در افکارش رنگ نمیگیرد. آدمی پندار را پوچ میداند و پنداری آراسته میخواهد. آدمی خیال فراست در خود جای میدهد و فرزانگی طلب میکند. آدمی بر بود چشم میبندد و بودی شورانگیز را خواهان میگردد؛ گویا لحظهای چند خود را متصور راستینگیِ چنین تهیگیای نساخته.