روزی در خانه ات را خواهم کوبید.
و وقتی که آن را باز کردی و به چهره ام نگریستی و مانند همیشه، نشناختی ام و
پرسیدی: شما؟
لبخندی میزنم و تورا به قهوه دعوت میکنم. آن زمان که تلخی قهوه گلوی جفتمان را سوزاند، برایت از تلخی این روزهایم تعریف میکنم.
تا آن روز صبر کن..
بالاخره، روزی در خانه ات را خواهم کوبید.