رو به رویم می ایستد و ناامیدانه نگاهم میکند. طوری در چشمانش غم موج میزد، که اطمینان داشتم اگر چاقویی در دستانش بود، در قلب خود فرو میکرد.
_ من، ازش خسته ام!
+ خب، ترکش کن!
بازهم با غم و ناامیدی میگوید: راه ترک کردنش فقط یه چیزه! مرگ!
کنجکاو تر میشوم: چرا؟!
_ چون، اونی که ازش خسته ام، خودمم!