مکث او اینبار طولانی تر از همیشه شد، صدایش به زمزمهای پایین آمد؛
اما گویی این کلمات را فریاد میزد.
"اعتماد...آری. آن زهر شیرینی که جرعهاش را به کام برادرم دادم و خودم هم از آن جام نوشیدم."
3پسند2نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
من نمیتونم داستان بنویسم چکار کنمممم
🤎