گمگشته
دوباره تنها شده بود و این به این معنی بود که افکارش، دوباره افسار او را به دست گرفته بودند.
او نه میدانست کجا باید برود، نه میدانست آیا جایی برای رفتن دارد، و نه حتی میدانست اصلا رفتنش کار درستی است؟
غرق در افکار بیتوجه به خیابانهای خلوت قدم میزد؛ که صدای غار غار یک کلاغ، که روی یکی از چراغهای نیمسوخته کنار خیابان نشسته بود او را به لحظه بازگرداند...
6پسند0نظر0