"خواهر کوچولوم رو گم کردم. دوباره"
مدام با خودش تکرار میکرد؛ مبادا فراموش کند به چه دلیلی نیمه شب با یک اسلحه پر در جیبش خیابان به خیابان میگردد.
از کوچه دیگری گذشت و آن جا هم نبود. نور چراغ سوسو زن کنار خیابان برق خاصی روی موهای مجعد و قرمز رنگش ایجاد میکرد.
ناتاشا تصمیم گرفته بود به تنهایی جست و جو کند. شاید برای اینکه سریع تر کار کند، شاید چون نمیخواست کسی او را تا این حد آشفته و نگران ببیند.
نقدها