نرگس
یک یک. به نوبت و آهسته. همانند کندن گوشت انسانی در حال مرگ، عزیزانم را از من میگیرد. سرم را می چرخانم و اطرافم را می پایم: مامان؟ بابا؟.. داداش؟ دوستام؟
هیچکس را جز او نمیبینم. با شنلی مشکی، شاید هم قرمزی همرنگ خونی که از قلبم چکه میکند، مقابلم ایستاده و با لدت نگاهم می کند. " اونا نیستن!" با گریه سراغتان را میگیرم. شما عزیزترین هایم بودید.. هستید.. اما چرا نمی بینمتان؟
" تو، خودت فهمیدی که لیاقت اونا رو نداری" به یاد می آورم. او افکار کثیفی را وارد ذهنم میکرد. درمورد عزیزترین هایم. باعث میشد فکر کنم آدم بدی هستم و از آنها دور شوم. هستم؟ با خنده فریاد میزنی: " هستی! هستی! تو بدترین آدمی هستی که تو زندگیم دیدم! " و من از یاد برده ام که تو تمام زندگی ات را پیش من گذرانده ای. من خودم را، عزیزانم را میخواهم..
6پسند0نقد0
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.