یک یک. به نوبت و آهسته. همانند کندن گوشت انسانی در حال مرگ، عزیزانم را از من میگیرد. سرم را می چرخانم و اطرافم را می پایم: مامان؟ بابا؟.. داداش؟ دوستام؟
هیچکس را جز او نمیبینم. با شنلی مشکی، شاید هم قرمزی همرنگ خونی که از قلبم چکه میکند، مقابلم ایستاده و با لدت نگاهم می کند. " اونا نیستن!" با گریه سراغتان را میگیرم. شما عزیزترین هایم بودید.. هستید.. اما چرا نمی بینمتان؟
" تو، خودت فهمیدی که لیاقت اونا رو نداری" به یاد می آورم. او افکار کثیفی را وارد ذهنم میکرد. درمورد عزیزترین هایم. باعث میشد فکر کنم آدم بدی هستم و از آنها دور شوم. هستم؟ با خنده فریاد میزنی: " هستی! هستی! تو بدترین آدمی هستی که تو زندگیم دیدم! " و من از یاد برده ام که تو تمام زندگی ات را پیش من گذرانده ای. من خودم را، عزیزانم را میخواهم..