"آخرین شام عاشقانه"
میز شام در نورِ لرزانِ شمع میدرخشید و "توماس" با ولع، استیکِ گرانقیمت را میجوید؛ اما ناگهان، میانِ بافتِ نرمِ گوشت، حلقهی ازدواجی که به همسرش داده بود را زیر دندان حس کرد. با وحشتی که تمامِ وجودش را منجمد کرد، به آشپزخانه دوید و آنجا، میزبان را دید که با آرامشی بیمارگونه، مشغولِ نمکسود کردنِ بازویِ زنی بود که دقیقاً لباسِ محبوبش را به تن داشت. میزبان بدون آنکه نگاهش را از گوشتِ تازه بگیرد، زمزمه کرد: بهترین بخشِ این مهمانی، مونده، فکر کنم قلبش خوشمزهتر باشه. درِ سنگینِ عمارت پشتِ سرِ توماس با صدایِ ناهنجارِ فلزی قفل شد و صدایِ تیزِ ساطور، آخرین چیزی بود که در آن سکوتِ مرگبار شنید...