صبح با توهمِ یک «میلیاردرِ خفته» و با لیستِ خریدی به وسعتِ یک مرکزِ خرید از خواب بیدار شدم.
ظهر که شد، آن لیستِ بلندبالا با سرعتی غیرمنتظره، تنها به یک ساندویچِ ساده تقلیل پیدا کرد.
عصر، با اعتماد به نفسِ کاذبی مقابل ویترینها ایستادم، غافل از اینکه موجودیِ کارتم فقط برای «نگاه کردنِ مجانی» طراحی شده است!
شب، در حالی که داشتم با حسرت به لباسهایِ پشتِ شیشه نگاه میکردم، فهمیدم من تنها «تماشاچیِ حرفهایِ ویترینها» هستم.
عجب اقتصادِ هوشمندانهای؛ همه چیز برایِ خریدن چیده شده، جز سرمایه من که با سرعتِ نور تبخیر میشود.
تنها چیزی که امشب از پسِ موجودیام برمیآید، «خوابهایِ طلایی» است؛ البته حتی به آن هم نمیتوان اعتماد کرد، شاید تا فردا خودم به خوابِ ابدی رفته باشم!🫠
4پسند0نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.