صبح با توهمِ یک «میلیاردرِ خفته» و با لیستِ خریدی به وسعتِ یک مرکزِ خرید از خواب بیدار شدم. ظهر که شد، آن لیستِ بلندبالا با سرعتی غیرمنتظره، تنها به یک ساندویچِ ساده تقلیل پیدا کرد. عصر، با اعتماد به نفسِ کاذبی مقابل ویترینها ایستادم، غافل از اینکه موجودیِ کارتم فقط برای «نگاه کردنِ مجانی» طراحی شده است! شب، در حالی که داشتم با حسرت به لباسهایِ پشتِ شیشه نگاه میکردم، فهمیدم من تنها «تماشاچیِ حرفهایِ ویترینها» هستم. عجب اقتصادِ هوشمندانهای؛ همه چیز برایِ خریدن چیده شده، جز سرمایه من که با سرعتِ نور تبخیر میشود. تنها چیزی که امشب از پسِ موجودیام برمیآید، «خوابهایِ طلایی» است؛ البته حتی به آن هم نمیتوان اعتماد کرد، شاید تا فردا خودم به خوابِ ابدی رفته باشم!🫠
کتابخوانی، محاسبهیِ زمان نیست؛ محاسبهیِ تحول است. معیارِ اصلی، تعدادِ صفحاتی که ورق زدهایم نیست، بلکه آن مقداری از دانایی، اخلاق و خودشناسی است که در پسِ هر واژه، در وجودمان ریشه دوانده و ما را به انسانی بهتر و آگاهتر بدل کرده است.
چه چیز جذابتر از یک دایرةالمعارف شخصی برای یک نویسنده وجود دارد؟ داشتن یک دایرةالمعارف شخصی از اطلاعات، افسانهها، تاریخ، فرهنگ و جزئیاتی که هرکدام میتوانند روزی به بخشی از یک داستان تبدیل شوند.
حرفِهای بعضی آدمها در ظاهر پرزرقوبرق و قانعکننده به نظر میآید، اما وقتی پایِ عمل، صداقت و مسئولیت به میان میآید، آگاه میشوید که این کلمات، پشتوانهای ندارند و نمیشود برایشان اعتباری قائل شد. سخنی که از حقیقت تهی باشد، هرچند خوشآهنگ و آراسته بیان شود، نه احترامی میآفریند، نه اعتمادی میسازد، نه ارزشی ماندگار به جا میگذارد.
بعضی کتابخوانها بعد از تمام شدن یک کتاب میگویند: «دلم برای شخصیتها تنگ شده…» اما شاید هیچکس به اندازهی نویسنده نداند این دلتنگی یعنی چه؛ او سالها با آن شخصیتها زندگی کرده است. گاهی یک نویسنده، ساعتها با آدمهایی خیالی حرف زده که دیگران حتی وجودشان را باور ندارند. برای ساختن یک جهان، روزها و شبها از زندگی واقعیاش فاصله گرفته و تکههایی از خودش را در آن جا گذاشته است. خواننده کتاب را میبندد و به جهان دیگری میرود؛ اما نویسنده باید با جهانی خداحافظی کند که خودش آن را ساخته است. برای خواننده، پایان کتاب آخرین صفحه است؛ برای نویسنده، آغازِ دلتنگی. چون شخصیتها فقط روی کاغذ متولد نشدهاند؛ بخشی از روزها، رویاها و تنهاییهای خالقشان را با خود دارند. شاید به همین دلیل است که بعضی نویسندهها بعد از نوشتن «پایان»، مدتها نمیتوانند واقعاً از جهان داستانشان بیرون بیایند. 🫠
نقدها
عالی بود! همان زمان چطور متوجه می شویم که اعتبار ندارند؟
با پرسیدنِ پشتوانهشان؛ درست مثل پول، وقتی برای ادعایی سند، دلیل یا شاهدی وجود نداشته باشد، کمکم اعتبارش زیر سؤال میرود. البته گاهی فقط زمان لازم است تا بیپشتوانه بودنشان خودش را نشان بدهد👌🏻