سایرا، در حالی که همراه چند نفر از همرزمانش گروگان گرفته شده بود، با نگاهی کنجکاو و بیپروا به دو مرد روبهرویش خیره مانده بود؛
دو مردی که انگار از دلِ تاریخ بیرون آمده بودند: چند هزار ساله اما آراسته، جذاب، و آنقدر اشرافی که آدم شک میکرد حتی در بند هم، هنوز از سنشان بیشتر به وقارشان فکر میکنند.
یکی از آنها که متوجه خیره شدنِ سایرا شده بود، با اخم و لحنی تند پرسید:
«به چی زل زدی؟»
سایرا، بیآنکه پلک بزند، با خونسردی گفت:
«به تقابلِ دو فسیلِ زنده.»
7پسند4نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.