نگاهش بر واژه واژه اشعار چرخید، سروده ای که برای چند صد سال پیش بود ولی عجیب با آن احساس آشنایی داشت... مادری که از برای جان فرزندش از دست حاکم ستمکاره او را به هر جای می برد، فرانک بود، فرانک که پس از کشته شدن آبتین اش بیش از پیش بیم جان فریدون را داشت، از شر آدم پر ستم به کوه پناهش برد. چشم های دخترک بر مصراعی افتاد از زبان فرانک«منم سوگواری ز ایران زمین» زمزمه اش کرد:
_منم سوگواری، ز ایران زمین...