_چشم ها بسته لب ها قفل زده و گوش ها
را باید پنبه گذاشت
_پس چطور ببینیم، حرف مان را بزنیم و بشنویم
تا آگاه شویم؟
_خودشان می گویند کی پنبه ها را برداریم یا حرف بزنیم اما باز شدن دیده، نمی گذارند!
_چرا باید گوش بدیم بهشون؟
_راه زنده ماندن اینست
_چه چیزی؟
_سکوت
_تا کی آخر؟ راه زنده ماندن این نیست
_ما امتحان کرده ایم، همین است
_نیست باید قفل لب ها را شکست، پنبه ها را دور انداخت و چشم ها را باز کرد
_گمان می کنی نمی دانیم؟ نمی گذارند
_آخرش؟
_آخرش؟ نمی دانم، ما خواستیم، مثل همیشه نشد... پنبه را بذار اینجا را زیر نظر دارند، بذار