سر شب یکی از واپسین روز های اولین ماه بهار بود، آن شب... آن شب بهار من به یکبار گرفتار بوران شد... بورانی سهمگین... پناه بردم به کسی تا از من دفاع کند، من بهش تکیه کنم اما بیهوده انتظاری بیش نبود از کسی که پیش از آن هم اولویت اش نبودم... آن شب سقوط در یخبندان و بوران را به چشم دیدم روحم منجمد شد. روز اول گذشت، روز دوم آمد و کم کم از بوران نجات پیدا کردم اما... اما آن سرما و تاریکی تا ابد و یک روز بر تنم غلبه دارد
هر روز می بینم شان...خودشان اند، همان های قبل از آن شب... حرف می زنند، من مخاطب شان هستم! به من لبخند می زنند و من گاه شک می کنم آیا ممکن است آن بوران توهم خودم بوده باشد؟ چگونه ممکن است مثل قبل رفتار کنند درحالی که بخشی از وجودم در آن شب در آن بوران دفن شد؟