پریشانی؟ حالت از این زندگی بهم میخورد؟ آیا حس میکنی به جایی و چیزی تعلق نداری؟ در جایت لق میزنی چون برایت بزرگ است یا نمیتوانی نفس بکشی چون جایت تنگ است؟ قلبت با هر تپش مچاله میشود ولی از کار نمیافتد؟ تمام تاریکیهای جهان روی شانهات سنگینی میکند؟ دستهایت برای نگه داشتن چیزهایی که داری ناتواناند و چنگالهایت تنها در پوست خودت فرو میروند؟ پاهایت بریدهاند و دیگر نمیخواهند تو را حمل کنند و انگشتانت از اینکه به تو تعلق دارند بیزارند؟ خون در رگهایت لخته بسته و سیاه شده و راه به سمت جاهایی که باید پیدا نمیکند؟ استخوانهایت زیر این حجم فشار نرم شدهاند و پر از تَرَکاند؟ اشکالی ندارد، من نیز هم. این آگاهی از دردت کم نمیکند؛ میدانم. اما باید بدانی که تنها نیستی تا بتوانی دوام بیاوری.