شادی گم شده است.
خواهرش، غم، روز و شب برایش بیتابی میکند.
برادرش، امید، از این خانه به دنبالش رفته است.
مادرش، ترس، غم را چسبیده که مبادا او هم برود.
پدرش، خشم، به درون حمله میکند و همهچیز را بهم میریزد.
خانهشان، من، یک ویرانهی بدونِ "شادی و امید" و پر از "غم و ترس و خشم".