پس از شبی طولانی، که رعد و برق با هر جرقهاش سایهروشنهای ترسناک میساخت و غرشش انسان را در جایش خشک میکرد، من بارقههای یک طلوع دروغین را دیدم. اما ترسم کم نشد. آن هیبتِ هولناک هنوز میان سایهروشنها ایستاده بود؛ همانجا، اما این بار روشنتر و واضحتر دیده میشد. نور حتی ذرهای از وحشتش کم نمیکرد.
آن لحظه فهمیدم دیگر راه گریزی نیست. او خودِ مرگ بود؛ با قامتی استوار، چنان که پیدا بود هرگز تسلیم نمیشود و هرگز فراموش نمیکند. بیحرکت ایستاده بود و با نگاهی هشدارآمیز به من مینگریست. نگاه بیروحش میگفت: زندگیات رو به پایان است… باقیماندهاش را چه میخواهی بکنی؟»
8پسند0نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.