_(عاشق شعر و ادبیات بود... شعر های سعدی و مولانا رو دوست داشت،عاشق نوشته های کافکا بود این شعر کیه؟)
مهتاب خنده تلخی کرد، زمزمه وار گفت:
_(خودم)
برای خودش هم عجیب بود چگونه صدایش در همهمه ها و موسیقی به گوش مرد رسید:
_(نمی دونستم یه فرد عادی می تونه شعر بگه)
_(وقتی درد باشه... شعر هم هست)
مرد کمی از محتوای بطری شیشه ای دستش خورد و گفت:
_(درد؟ مگه شعر معمولا با عشق شروع نمی شه؟)
_(عشق همون دردِ)
_(فکر نمی کنم... یعنی... ولی خیلی ازعشق ها آخرش بهم می رسن)
مهتاب نگاه نم دارش را به گوشه نا معلومی دوخت با صدای تحلیل یافته ای گفت:
_(بهش که برسی دردت می شه اینکه مبادا از دستش بدی و... دور هم که باشی دردت می شه اینکه بهش نمی رسی... در هر صورت دردِ)
«رمان پریشان »