من هیچ برای ارائه ندارم،هیچ چیزی که خانواده ام پزش را بدهند ندارم،نه میتوانم نقاش خوبی باشم نه میتوانم ساز بزنم،نه روشی برای پولدار شدن بلدم.
هیچ نمیدانم که دانستنش جالب باشد و بقیه بخواهند گوش بدهند.
در تاریکی خودمرها شدم و کسی اهمیت نمیدهد که هستم و به چه فکر میکنم و چه میدانم و چه میخواهم.
درنهایت باید بپذیرم که تمام رویا های کودکی باطل شده اند.
من مایه افتخار هیچکس نیستم،یک موجود اضافه و طرد شده که هیچراه نجاتی برای خودش ندارد.