میبینمت و برای ثانیه ای لحظه ها می ایستند .
عقربه ها برای دیدنت سکوت میکنند ،
و من سال های طولانی خیره به چشمانت در کوچه پس کوچه های خاطرات قدم برمیدارم .
میبینمت و انگار قلبم تهی از درد است .
میبینمت و باز صدای بی قرار نبض هایی ک به سختی میزند .
نگاهت میکنم و آرزو میکنم ک کاش زمان متوقف شود و من خیره به آن دو گوی قهوه ای جان دهم ، وقتی دنیا را خلاصه در همان لحظه میبینم .
و این حق من نیست ک چشمانت را دریغ و تپش های دل بی قرارم را نادیده بگیری ،
به دنبالت می آیم و در لحظه ی آخر راهم را کج میکنم وقتی میدانم دیگر دوستم نخواهی داشت..