_مهتاب اون دختری که می شناختم اینطور نبود، اینقدر زود تسلیم نمی شد، تابع کسی نبود
با خشم از جایش بلند شد، رو به روی روشنک ایستاد با صدایی که می لرزید گفت:
_آره اونی که می شناختی زود تسلیم نمی شد! ولی اینی که می بینی اون مهتاب نیست روشنک اون مهتاب مرده... نابود شد تو اون جهنم دره!
ناخواسته یک قطره اشک گونه اش را تر کرد، با صدایی که از شدت بغض می لرزید ادامه داد:
_من مردم اونجا... من سرکش اونجا نابود شدم!
«پریشان»