نگاهش بر واژه واژه اشعار چرخید، سروده ای که برای چند صد سال پیش بود ولی عجیب با آن احساس آشنایی داشت... مادری که از برای جان فرزندش از دست حاکم ستمکاره او را به هر جای می برد، فرانک بود، فرانک که پس از کشته شدن آبتین اش بیش از پیش بیم جان فریدون را داشت، از شر آدم پر ستم به کوه پناهش برد. چشم های دخترک بر مصراعی افتاد از زبان فرانک«منم سوگواری ز ایران زمین» زمزمه اش کرد: _منم سوگواری، ز ایران زمین...
_چشم هات... چشم هات یه غم و خستگی قشنگی داره... یه خستگی عمیق _خستگی یکی و دو روز و سه روز نیست که... خستگی یه عمرِ
_(عاشق شعر و ادبیات بود... شعر های سعدی و مولانا رو دوست داشت،عاشق نوشته های کافکا بود این شعر کیه؟) مهتاب خنده تلخی کرد، زمزمه وار گفت: _(خودم) برای خودش هم عجیب بود چگونه صدایش در همهمه ها و موسیقی به گوش مرد رسید: _(نمی دونستم یه فرد عادی می تونه شعر بگه) _(وقتی درد باشه... شعر هم هست) مرد کمی از محتوای بطری شیشه ای دستش خورد و گفت: _(درد؟ مگه شعر معمولا با عشق شروع نمی شه؟) _(عشق همون دردِ) _(فکر نمی کنم... یعنی... ولی خیلی ازعشق ها آخرش بهم می رسن) مهتاب نگاه نم دارش را به گوشه نا معلومی دوخت با صدای تحلیل یافته ای گفت: _(بهش که برسی دردت می شه اینکه مبادا از دستش بدی و... دور هم که باشی دردت می شه اینکه بهش نمی رسی... در هر صورت دردِ) «رمان پریشان »
فراق، کوه را هامون کند، هامون را جیحون کند، جیحون را پر خون کند... دانی که با این دل چون کند؟
سر شب یکی از واپسین روز های اولین ماه بهار بود، آن شب... آن شب بهار من به یکبار گرفتار بوران شد... بورانی سهمگین... پناه بردم به کسی تا از من دفاع کند، من بهش تکیه کنم اما بیهوده انتظاری بیش نبود از کسی که پیش از آن هم اولویت اش نبودم... آن شب سقوط در یخبندان و بوران را به چشم دیدم روحم منجمد شد. روز اول گذشت، روز دوم آمد و کم کم از بوران نجات پیدا کردم اما... اما آن سرما و تاریکی تا ابد و یک روز بر تنم غلبه دارد هر روز می بینم شان...خودشان اند، همان های قبل از آن شب... حرف می زنند، من مخاطب شان هستم! به من لبخند می زنند و من گاه شک می کنم آیا ممکن است آن بوران توهم خودم بوده باشد؟ چگونه ممکن است مثل قبل رفتار کنند درحالی که بخشی از وجودم در آن شب در آن بوران دفن شد؟