سیاووش... سیاووش کوچک و مظلومش... قلبش فشرده شد از اندیشه هایش که خدا را شکر نیست تا این تهران نیمه جان سیه پوش را ببیند... تهرانی که در گوشه و کنارش، زیر سقف آسمان تیره اشغال بدن های بسیاری بی جان شده بود...
«رمان سایه»
9پسند0نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.