«بلبل پر بسته ز کنج قفس درا... نغمه ی آزادی نوع بشر سرا... وز نفسی... عرصه ی این خاک توده را پر شرر کن» آرام همراه آهنگ زمزمه کرد:
_ظلم ظالم، جور صیاد... آشیانم داده بر باد... ای خدا ای فلک ای طبیعت... شام تاریک ما را سحر کن
گویا سخنی بود از عمق درد وجودش، زمزمه کرد:
_شام تاریک ما را... سحر کن...
«رمان پریشان»