باران روی شیشهی کافه میکوبید. نیما به فنجان چای سردش نگاه کرد. کنار آن، یادداشتی بود که گارسون بیهیچ حرفی برایش آورد:
«همه چیز از نو شروع شده است.»
لبخند محوی زد. از پنجره بیرون را نگاه کرد… آن چهره آشنا بود؟
7پسند4نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
بدون شک آشنا بود. چهره برادرش بود؛
ده سالی بود که کسی از اون خبر نداشت؛ اما حالا سر و کلهش پیدا شده بود با یه یادداشت مسخره ... نیما زیر لب گفت: از اول هم میدونستم خودتی، این کارها فقط از تو برمیاد امید ...
نگاهش رو از پنجره دزدید،
دونه دونه به آدمهای توی کافه نگاه میکرد؛ بی تفاوت ولی هیجان زده، انگار توی دلش منتظر یه اتفاقی بود که هر لحظه قراره حال و هوای این شب بارونی خسته کننده رو تغییر بده ...
نیما به نگاه سرد و تهدیدآمیز آن مرد خیره شد. حس آشنایی جای خود را به ترسی مبهم داد. نگاهش روی یادداشت افتاد: «همه چیز از نو شروع شده.» قلبش تند زد. سر بلند کرد—مرد رفته بود. گوشیاش زنگ خورد. شمارهای ناشناس. «وقت زیادی نداری...»
احتمالا قرار است اتفاق های مهمی بیافتاد
به طوری که همه افراد غافلگیر میشوند و از هیجان زیاد دست به کار های بزرگی میزنند که این اتفاق میتواند نه تنها در زندگی خودم بلکه زندگی همه اطرافیانم تاثیر بگذارد که همه اینها باعث تشویش ذهن من شدند
نقدها
بدون شک آشنا بود. چهره برادرش بود؛ ده سالی بود که کسی از اون خبر نداشت؛ اما حالا سر و کلهش پیدا شده بود با یه یادداشت مسخره ... نیما زیر لب گفت: از اول هم میدونستم خودتی، این کارها فقط از تو برمیاد امید ...
نگاهش رو از پنجره دزدید، دونه دونه به آدمهای توی کافه نگاه میکرد؛ بی تفاوت ولی هیجان زده، انگار توی دلش منتظر یه اتفاقی بود که هر لحظه قراره حال و هوای این شب بارونی خسته کننده رو تغییر بده ...
نیما به نگاه سرد و تهدیدآمیز آن مرد خیره شد. حس آشنایی جای خود را به ترسی مبهم داد. نگاهش روی یادداشت افتاد: «همه چیز از نو شروع شده.» قلبش تند زد. سر بلند کرد—مرد رفته بود. گوشیاش زنگ خورد. شمارهای ناشناس. «وقت زیادی نداری...»
احتمالا قرار است اتفاق های مهمی بیافتاد به طوری که همه افراد غافلگیر میشوند و از هیجان زیاد دست به کار های بزرگی میزنند که این اتفاق میتواند نه تنها در زندگی خودم بلکه زندگی همه اطرافیانم تاثیر بگذارد که همه اینها باعث تشویش ذهن من شدند