باران روی شیشهی کافه میکوبید. نیما به فنجان چای سردش نگاه کرد. کنار آن، یادداشتی بود که گارسون بیهیچ حرفی برایش آورد:
«همه چیز از نو شروع شده است.»
لبخند محوی زد. از پنجره بیرون را نگاه کرد… آن چهره آشنا بود؟
7پسند4نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.