چه عجیب که هر لحظه که آهنگی را میشنوم، به یادم میآید.
چه عجیب است که کنار نمیرود.
چه عجیب است که دیگران هم را کنار میگذارند و من نه!
چرا رها نمیکنم؟
چرا کنارش نمیگذارم؟
من که عاشقش نشدم؟ پس چرا هنوز آن شب جدای در ذهنم آنقدر روشن است؟
5پسند3نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
دیگر نمیشد گفت، او مرده.
اگر او مُرده بود، پس چرا او را حس میکنم!
وقتی که پاتوق همیشگیمان مینشینم، همان میز و صندلیوقتی خانه میروم، وقتی داخل آشپزخانهای، وقت روی تخت دراز میکشم.احساسش میکنم! گرمای وجودش را حس میکنم، اما قلبم در بین این گرمای یخ زد
نقدها
یاد دارم از سرما متنفر بود ،! الان چهار سال چهل روز است که زیر آن همه خاک سرد است .
در واقعیت دنبالش هستم ، اما فقط در خیالم مینشیند و با لبخند به من نگاه میکند. انگار نه انگار که کسی در فاصله این خاک نشسته و گریه میکند.
عجیب است نه؛ اینکه هنوز بهش فکر میکنم اینکه هنوز برایش عزاداری میکنم .. اینکه همش میخواهم در آغوشش بگیرم ولی خاک های سرد مانع میشوند ...
دیگر نمیشد گفت، او مرده. اگر او مُرده بود، پس چرا او را حس میکنم! وقتی که پاتوق همیشگیمان مینشینم، همان میز و صندلیوقتی خانه میروم، وقتی داخل آشپزخانهای، وقت روی تخت دراز میکشم.احساسش میکنم! گرمای وجودش را حس میکنم، اما قلبم در بین این گرمای یخ زد
آنگاه همه به ما میگویند که که ما دیوانه هستیم،عقلمان را از دست دادیم اما نمیدانند ما جسممان پیش آنهاست و روحمان پیش آنکس که بهش فکر میکنیم