خورشیدی در طاق آسمان نشسته بود. نوری میتاباند و به کسی کاری نداشت. کشاورزی در دشتش محصولی برداشت میکرد که از وجود گرما و نور خورشید رشد کرده بود.
کودکی در همان دشت بازی میکند، آوازی میخواند عروسک کوچک چوبی بزی را میچرخاند.
آن آواز تکم بود...
7پسند0نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.