اتفاقات چنین کوتاه رخ مینمایند که میمانی در آنها بودی یا نه.
دقیقا شبیه آن روزی که حسش کردم...
حضور این فکر که اگر حالا بمیرم دیگر ناامیدی و ناراحتی ندارم. در جمعی از دوستانی که در پارک ایستادند و من نشستهام و به خندهی آنها نگاه میکنم.
مرگ را حس کردم، نزدیکتر از خودم بود و نمیدانم چرا لبخنده روی لبم را ندید گرفت و رفت.
ماندم که آخر مرگ سراغی از من گرفته یا فقط یک خیال پوچ است.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.