چند وقتی میشود که بر روی شانههایم سنگینیای را حس میکنم. غم و افکار، هر روز و هر شب از امید من تغذیه میکنند و... 《راستی؛ گفته بودم که پس از چندین ماه توانستم تنهایی را به جانش بیندازم؟》 همصحبت غم، دست به سینه و با پوزخندی به دیوار تکیه داد و گفت: 《 پس برای همین بود که اینگونه شروع به درس خواندن و دوختن و بریدن کرده!》 مکالمه غم، به گونهای شده بود که لحظهای در فکر فرو رفتم: 《غم هم غمخوار و همصحبتی دارد؛ پس غمخوار و عزیزِ من کجاست؟ نه نه... باید واقعبین باشم؛ او حتی مرا در اولویت خود قرار نمیدهد، چه برسد به اینکه بخواهد غمخوار من باشد!》
مدت زمان زیادی بود که از حقیقت فراری بودم. با خنده و شوخی میگویم: - خدا آن روز را نیاورد که من حس کنم کسی را دوست دارم! امان از این دل که خودش میبرد و میدوزد! میداند که تمام اعمالش کار را خراب خواهد کرد اما باز دوست دارد مهری بورزد.
شبها صدایی محزون از ضبط اتاق پدر میآمد؛ پشت در اتاق مینشستم و گوش میدادم:《شب به گلستان تنها منتظرت بودم...》 خاطرات محو میشدند و جهانگیر صدایش بر گوشهایم وضوح پیدا میکرد: - کدام غم؟ پدر برای رفتن مادر حتی اشکهم نریخت!
کسی خبر نداشت از آنکه او تا چه حد از غروب جمعه بیزار است. حتی من هم خبر نداشتم. سیاوش جوان را که کشته بود؟ آن سروان الدنگ که شوهر خواهرش شده بود؟ یا دیوانهای مست؟ هیچگاه از آن حقیقت آگاه نشدم. آن غروبِ محزونِ ابری، آن سال شوم رو به اتمام بود.
در هیاهوی این دنیا کسی را یافته بودم که شباهت بسیاری با من داشت. - پیشی رو باید پرستش کنی؛ لطف کرد و پرندههاتون رو نخورد! از خدای خود میپرسم: - آخر او را چگونه آفریدی؟ از کدام خاک پدیدش آوردی که اینگونه شیرین است؟