جام زهرآگین را به انگشتر مزین کردی
سنگینی جام زرین را هم حس کردی
مقاومت نکردی ، لحظه را انتخاب کردی
تمسخر این لحظه را ، فکرش نکردی ؟
من را که میشناختی
و تو دیدی و خندیدی
لبخندی به تن مُرده ی من پاشیدی
میهمانی جز خودت برای آلونک قلبم برگزیدی،
نفس مرگ را در گلویم دمیدی
و چه زیبا، به فراسوی نیستی پریدی..
نقدها
چه می دانستیم، که شراب عشقت به خیانت زهراگین بود. چه می دانستیم، که پس از زندگی ، مرگ تقدیر بود...
خیلی معنا دار بود.. معشوق خیانت کرد و یار خودکشی کرد؟! جالبه!
و چه می دانستم، که خنده هایت،ز بهر تمسخر بود؟
جام زهرآگین را به انگشتر مزین کردی سنگینی جام زرین را هم حس کردی مقاومت نکردی ، لحظه را انتخاب کردی تمسخر این لحظه را ، فکرش نکردی ؟ من را که میشناختی
که میمیرم برایت، لیکن، ترجیح دادی دیگری را به من نهایت. دگران گویند، من نیستم چیزی جز ملعبه ای ز بهر فراموشی دردهایت ای محبوب، تو چه دانی از.........؟
بلی بلی^^
ای محبوب تو چه دانی برایت چه ساختم من از خون خویش برایت جواهر ساختم من از جان خویش برایت عشق ساختم من از مال خویش برایت رویا ساختم
و تو دیدی و خندیدی لبخندی به تن مُرده ی من پاشیدی میهمانی جز خودت برای آلونک قلبم برگزیدی، نفس مرگ را در گلویم دمیدی و چه زیبا، به فراسوی نیستی پریدی..
پریدن به فراسوی .. بانگی بر زیبایی رویا بود یا دری به آن سوی دنیا بود هرچه بود از شیشه عمر ما در پی انتقام ها بود ...