.. و باز هم من..! شبانگاه،
آن گاه که تاریکی، ز سقف فلک غم زده ی افلاکیان، چکه می کرد، دیدم!
او را..سلطنت ابدی تبسمی رنگین،بر لبانش را..
لبخندی مدفون،در میان لایه های خاک نم زده..
و من، نگریستم، به این فرجام ننگین،گریستم،زان پس
خندیدم،و گذر کردم..
10پسند0نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.